خرید بک لینک

درباره سایت

من

امکانات وب

دیشب رفتم پیش سینا. تا پاسی از شب بازی کردیم. حال داد. دهنمو صاف کرد. خودم بهش یاد دادم. شاگردام همه قد کشیدن.

شامم خفن غیر سالم درست کردیم. سوسیس و کباب ماهی تابه ای و سیب زمینی، در روغن زیاد. حال داد.

البته گندمم مریض بود ذهنم مشغول بود. امروز بردیمش دکتر. خیلی دعا کردم. خداروشکر چیزی نیست. سرماخوردگی. پناه بر خدا.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 18:26 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 13:56

با این که هفته بعدم مرخصی گرفته بودم، مجبور شدم برگردم. واسه ثبت نام مصاحبه. مسخره بازی. باید برم دنبال مدرک دیپلمم. خنده داره.

انشالله که خیره.

کلا این سری شمال خیلی خوش گذشت. دشت و دمن و بازی.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 10:59 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 13:56

چه شبی بود. سینا هم شب اومد بازی رو با هم ببینیم. استرس بیچارم کرد. 15 بار رفتم دستشویی. اصلا فک نمیکردم به دفاع یووه چهارتا بزنیم.

خداروشکر.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:51 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 4:36

روزهای تنهایی بدون گندم و خانمی. انشالله با مرخصیم موافقت شه برم. دیگه طاقت ندارم. از چهارشنبه تا صبح شنبه خونه بودم، حوصله هیچ کاریو نداشتم. حالت های عصبی و اضطراب حس و حال غالبم بود. دو شب مهدی شام اومد، علی هم گفتیم اومد بازی کردیم. قلع و قمعشون کردم. بعد از قبول شدن تو مرحله اول دکتری حسادتها او

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 14:12

تو راه شمال. همه جا بوی گندم میده.

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 14:12

خونه دایی اکبریم.

مطمئنم وقتی منم مردم یکی میاد سر خاکم که تنها دغدغش فوتبالی که شب داره. یارو نمیدونم کی هستی اما دهنت صاف. حتما مفت خورم هستی. هرچی بزارن جلوت بخوری. من حداقل اهل خوردن نیستم اوباش. امیدوارم تیمتم شب ببازه.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 17:33 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 16:37

بوی نم

خونه بابا اینام. تنها. چقد خوبه. بوی نم میده. مث قدیما که میرفتیم خونه بابا بزرگ یا وقتی زی زی میومد. چقد باید قدر همه چیو بدونم. مامان برنج گذاشته واسم اشپل پلو بخورم انشالله.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 20:41 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 16:37

کتفم جدا شد. اما چه حالی داد. بن اهل قلم تو جیبم بود. ففط کارت کشیدم. بازم مثل همیشه از کتابای استاد شروع کردم

خدا شکرت. انشالله بازم برم. کم بود. انقد واسه خرید کتاب ذوق دارم واسه هیچی ندارم.

پ. ن. امروزم اومدم. از کمر افتادم. خدا شکرت.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 12:55 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 16:37

روزای بیخود کاریو دوباره ذی حسابی. از طرفی باید واسه آزمون کتبی دکتری آماده شم. ماشینم انشالله تا یه ماه دیگه میدن. فرشته و گندمم نیستن.

حالم زیاد خو نیست.

یا شادی، شادی رو بر قلب ما بفرست.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 17:51 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 16:37

خداروشکر که دیشب سر کار موندم. خیلی خوش گذشت. تو عمرم اینجوری نخندیده بودم. عکساش هست. سعیدیم فیلمیه واسه خودش. علیرضا پیچونده بود رفته بود، اما از استرس مرد تو خونه. امروزم نگهش داشت.

داوود انقد از روح حسن آبادی حرف زد که شب چراغ روشن خوابیدم. میگفت روحش هنوز تو دانشگاه سرگردانه.

کارای ذی حسابیو باید انجام بدم، حالم بد میشه. انشالله قراره برداشته شه.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 14:22 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 16:37

یه روزی همه این جزوه های روسی رو میندازم تو آتیش. آتیش بزرگی که افروخته از آتش خشمم. جدی میگم. فقط منتظرم زمانش برسه.

همینجوری پخشن رو زمین. همین که چشمم بهشون میفت هزارتا رویا و خیال پردازی میاد تو ذهنم که تو هیچکدومشون حتی برگی از این جزوه ها وجود نداره. حتی یه برگ.

حقتونو میزارم کف دستتون. قول میدم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 23:23 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 16:37

دوری گندم وحشتناکه. خارج از توانمه. عکس ها و فیلما افاقه نمیکنن. فقط میخوام بغلش کنم. هفته ای که گذشت خیلی بیخود بود. حتی پنجشنبه هم مجبور شدیم بریم سر کار. راه هم خیلی طولانیه. خدا کمکمون کنید. فقط شمارو دارم. دیروز رفتم رای بدم دو ساعت تو صف موندم. دلم گرفته بود. پیاده میرفتم و آیه ایها العزیز می

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 16:37

یکشنبه دوباره این رییس خنگمون مارو نگه داشت. ایندفعه علی هم موند. جالب تا 12 شب کار نکردیم، همش مسخره بازی، بعدش یادش افتاده اااا واسه کار موندیما. خلاصه تا دو و نیم شب بیدار بودیم. اعصابم حسابی خورد بود با احمد زاده هم دعوا کردم. البته نه اینکه بد گذشته باشه. غروبش با علی رفتیم الماس یه دوری زدیم.

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 16:37

صفحه بندی